دوستان سمنو - تاریخ: 1396/5/2 ساعت: 17:06
حوصله ام ازآدم ها سررفته ، انتظارندارم همه خوب باشند یا حتی باورداشته باشندکه من خوبم .فقط دست ازسرمن وردارند توقع نداشته باشند وقتی خانه ازپای بست ویران است ادای کاربلدهارا درآورندو حق این وآن را پایمال کنند وخودشان باور داشته باشند که بهترین وبی عیبترین ند و حقشان خورده شده وتصدیق بخواهند که انگار
قصه پریارادوباره خواندم - تاریخ: 1396/5/2 ساعت: 17:06
بایادجنگ درهرجای دنیا داستان پریا را بارها خوانده ام به پاورقی های مجله ها شاید شبیه باشد ولی نیست سخت ترین بخش جنگ پایان آن وبازگشت آنان بود که مرده می پنداشتند ، مردانی که گم شده بودند و خانواده شان چه با فکرسنتی چه غیرآن به یغما رفته بود .زنی که دوباره شوهر کرده شایدهم به برادر شوهر!وفرزندانی که ...
روزي كه گذشت - تاریخ: 1396/5/2 ساعت: 17:06
Ben senin basina gelen en guzel seydim,bilemedin ,cok cabuk gec oldu,ustune bir de kar yagdi کمی تکراری تا درسی شود برای عاقلان وّیش وبیش ازهمه خودم که عقل را به قلب ترجیح دهند. درسالن نمایش میان جمعیت در کنار خانواده اش بود .اوراندیده بود .قیافه هردو کمی گرفته بود شاید کمی بحث کرده بودند میان زن
شاملو و همه شاعران نسل من - تاریخ: 1396/5/2 ساعت: 17:06
نازلی! بهار خنده زد و ارغوان شکفت. در خانه، زیرِ پنجره گُل داد یاسِ پیر. دست از گمان بدار! با مرگِ نحس پنجه میفکن! بودن به از نبودشدن، خاصه در بهار…» نازلی سخن نگفت سرافرازدندانِ خشم بر جگرِ خسته بست و رفت… □ «ــ نازلی! سخن بگو! مرغِ سکوت، جوجهی مرگی فجی